روزی می‌رسد

روزی می‌رسد

که سمسارها بر سر تکه‌های زندگی‌ات چانه می‌زنند

سرخ،

رنگی عتیقه می‌شود

و ما بشقاب‌های چینی گلدارت را

به یادگار برمی‌داریم



روزی می‌رسد

که آخرین رد انگشتت را

از آینۀ قدیمیِ خانه پاک می‌کنیم

و می‌فهمیم روزنامه‌ها غیر از آگهی‌های ترحیم

حقیقت ثابت دیگری ندارند



روزی می‌رسد

که می‌بینیم زمان گریستن است

و فراموش می‌کنیم

بارها لباس‌های مشکی‌مان را

پیش از آنکه چرک شود از تن درآورده‌ایم.

/ 1 نظر / 2 بازدید
مائده

سلام نگارجونم خیلی قشنگ بودبعدازاون امتحان سخت این متن قشنگت چسبید